تبليغاتX
قفل دل

قفل دل
شادیهایم هدیه به تو کم بونش را خرده نگیر این تمام سهم من از دنیاست 
خدایا خیلی میخوامت

همین.

[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 18:27 ] [ داوود ]
داشتم دنبال یه جمله ی قشنگ واسه روز مادر میگشتم

اما هیچ کدوم حرف دل من نبود گفتم خودم بگم بهتره

مادر و مادری کردن حسی است خیلی بیشتر از احساس دنیایی ما

مادر شاید تنها واژه ای باشد که  به طور مشترک همه ی ادما رو تحت تاثیر قرار میده

خیلی ساده و بی تکلف بیایم قدر داشته هامون رو بدونیم تا وقتی هستن با اونا باشیم

گل خریدن رو نذاریم واسه بعد از رفتنشون درد و دل هامون رو خیلی ساده بهشون بگیم

هیشکی مثل مادر نمیتونه واسه ادم رفاقت کنه

مادر تنها کسیه که تا همیشه میتونی باورش داشته باشی

.واسه همه ی مادرا ارزوی سلامتی و طول عمر میکنم

و برای انان که رفتند طلب مغفرت و امرزش

به قول پناهی عزیز به بهشت نمیروم اگر مادرم انجا نباشد

دوستت دارم روزت مبارک مادرم

[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 23:52 ] [ داوود ]
عده ای بر این باورند که دنیا جاییست فقط برای لذت و قدرت و شهوت

کاری با انسان و انسانیت ندارند این افراد غالبا از طبقه ی اشرافی هستند

 اما یقینا اگر داراییشان را بگیری تاب حتی نفس کشیدن را هم ندارند

اما عده ای اعتقاد به انسان کامل دارند انان در هر شرایطی انسانند دارایی

و فقر تغییرشان نمیدهد و نابود نمیشوند گویی ریشه در جایی دگر دارند

سلامی از عمق جان بر انهایی که با صدای بلند از انسانیت گفتند

انسان به دنیا امده انسان زندگی کردند و انسانی کامل شدند و رفتند....

 

[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 14:2 ] [ داوود ]
نمیدانم کدام را راضی کنم

          دلی که میخواهد عاشق باشد

                      یا عقلی که میخواهد عاقل باشد؟؟؟

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:6 ] [ داوود ]
  چه حقیرند مردمانی که  

 

  نه جرات دوست داشتن دارند ،

             نه اراده دوست نداشتن،

             نه لیاقت دوست داشته شدن

             و نه متانت دوست داشته نشدن.

                               با این حال مدام ادعای عشق می کنند.

                                                           دکتر علی شریعتی  

پ ن:خیلی وقتا خودم اینجوری بودم

[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:25 ] [ داوود ]

در خزان هم میتوان همچون بهاران شاد بود              میتوان مثل زمین و باد و باران شاد بود

میتوان حتی کنار باغ پاییزی نشست                     رقص برگی را تماشا کرد و با آن شاد بود

میتوان از گفتگو با پیر دنیا دیده ای                        یا که همبازی شدن با طفل خندان شاد بود

از غم نان ناله داری و فراموشت شده                       آدمی روزی فقط با لقمه ای نان شاد بود

شادمانی نیست تنها عیش و مستی میتوان                 کنج محراب عبادت اشک ریزان شاد بود

از ازل ما را برای شاد بودن آفرید                            خالق یکتا که وقت خلق انسان شاد بود

[ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 12:3 ] [ داوود ]


ای آنکه در نگاهت حجمی زنور داری

کی از مسـیر کوچه قصد عبور داری


چشــــــم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابی

ای آنـــــکه در حـــجابت دریای نور داری


من غــــــــرق در گناهم، کی می کنی نگاهم

برعکــــــس چشمهایم چشمی صــــبور داری

[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 9:51 ] [ داوود ]
آمـدي، جـانم به قـربانت ولي حالا چـــــرا              بي‌وفـــــا حالا كه من افـــتاده‌ام از پا چــرا
نوشــدارويي و بعد از مرگ سـهراب آمدي             سنگدل، اين زودتر مي‌خواستي حالا چرا
عـمر ما را مهلت امـروز و فرداي تو نيست           من كه يك امــــروز مـــهمان توام، فردا چرا
نازنينــــــا ما به ناز تو جــــــــواني داده‌ايم              ديگر اكـــنون با جـــوانان ناز كن با ما چــرا
وه كه با اين عـــمرهاي كوته بي‌اعــــــتبار            اينهمه غافل‌شدن از چون مني شيدا چرا
شور‌فرهادم به‌پرسش سربه‌زير افكنده‌بود             اي لب شـــيرين جواب تلخ سر بالا چـــــرا
اي‌شب‌هجران‌كه‌يكدم‌درتوچشم‌من‌نخفت               اين قــــدر با بخت خواب آلود من، لا لا چرا
آسمان ‌چون‌جمع‌مشتاقان‌پريشان‌مي‌كند                در شـــگفتم من نمي‌پاشد ز هم دنيا چرا
درخــزان هجر گل اي بلـبل طبع حـــــــزين            خاموشي شرط وفاداري بود، غـــــوغا چرا
شــــهريارا بي‌حبيب خود نمي‌كري ســفر             اين ســـــفر راه قيامت مي‌روي، تنها چــرا
[ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 13:34 ] [ داوود ]

یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت
خانه ات آباد که این ویرانه بوی گل گرفت

از پریشان گویی ام دیدی پریشان خاطرم
زلف خود را شانه کردی شانه بوی گل گرفت

پرتو رنگ رخت با آن گل افشانی که داشت
در زیارتگاه دل پروانه بوی گل گرفت

لعل گلرنگ تو را تا ساغر و می بوسه زد
ساقی اندیشه ام پیمانه بوی گل گرفت

عشق بارید و جنون گل کرد و افسون خیمه زد
تا به صحرای جنون افسانه بوی گل گرفت

از شمیم شعر شورانگیز آتش، عاشقان
ساقی و ساغر، می و میخانه بوی گل گرفت

 

شعر از : علی آذرشاهی

[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 10:54 ] [ داوود ]
گاهی نه گریه آرامت میکند

و نه خنده

نه فریاد آرامت میکند

و نه سکوت

انجاست که با چشمانی خیس

رو به اسمان میکنی و میگویی:

 خدایا تنها تو را دارم تنهایم مگذار

[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 9:55 ] [ داوود ]

    

 امروزه خانه های بزرگتر، اما خانواده های کوچکتری داریم. رفاه بیشتر اما وقت کمتری داریم.

مدارج تحصیلی بالاتر، اما عقل سلیم کمتری داریم.

بیشتر میدانیم اما تشخیص و تمیزمان کمتر شده است.

کارشناسان و متخصصین بیشتر اما مشکلات بیشتری داریم. داروی بیشتر اما سلامت کمتری داریم.

مصرفانه خرج می کنیم، کم می خندیم. تند رانندگی می کنیم. فوراً عصبانی می شویم. تا دیروقت نمی خوابیم. خسته از خواب بیدار می شویم. کم مطالعه می کنیم. زیاد تلویزیون تماشا می کنیم و به ندرت عبادت می کنیم.

اموالمان را چند برابر کرده ایم. اما از ارزش هامان کاسته ایم. زیاد حرف می زنیم. کم محبت می کنیم و زیاد دروغ می گوییم.

می دانیم چگونه امرار معاش کنیم، اما زندگی کردن را بلد نیستیم. به عمرمان سال اضافه کرده ایم، نه روح زندگی.

ساختمان های بلندتری داریم، اما تعادل کمتر. بزرگراه های پهن تری داریم اما دیدگاه تنگ تر. بیشتر خرج می کنیم. اما کمتر داریم. بیشتر می خریم، اما کمتر بهره مند می شویم.

از زمین تا ماه رفته ایم. اما نمی توانیم برای دیدن همسایه تازه مان تا آن طرف خیابان برویم.

بر جهان بیرون غلبه کرده ایم. اما بر درونمان نه، اتم را شکافته ایم اما تعصب هامان را نشکسته ایم.

اکنون زمان تندخوری و کندهضمی شده، زمان مردمانی با قامت های رفیع و شخصیت های پست. زمان سودهای گزاف و روابط توخالی.

زمان اوقات فراقت بیشتر. اما شادی کمتر، خوراک بیشتر اما خاصیت کمتر. داشتن دو درآمد اما طلاق بیشتر. خانه تجملی تر اما ویران تر.

به همین دلیل است که توصیه می کنم چیزهاتان را برای مناسبت خاصی نگه ندارید. هر روز یک مناسبت خاص است.

دانش بجویید. بیشتر بخوانید. در ایوان خانه تان بنشینید و برای مدتی خواسته هایتان را کنار بگذارید و فقط منظره پیش رویتان را تحسین کنید.

برای خانواده و دوستانتان بیشتر وقت بگذارید، غذای دلخواهتان را بخورید و به جاهایی که دوست دارید بروید. زندگی زنجیره ای از بهره مندشدن هاست. نه صرف زنده ماندن.

در ظرف کریستال بنوشید. بهترین عطرتان را برای بعد نگه ندارید. هر وقت دلتان خواست مصرفش کنید.

عباراتی مانند «یکی از همین روزها» و «بالاخره یک روز» را از واژگان تان پاک کنید.

بیایید به خانواده و دوستانمان همین حالا بگوییم چقدر دوستشان داریم. کاری را که خنده و شادی به زندگی تان می افزاید به تعویق نیندازید.

هر روز ، هر ساعت، هر دقیقه ، یک موقعیت خاص است و چه بسا آخرین فرصت شما باشد.

اگر سرتان انقدر شلوغ است که وقت ندارید به این چیزها فکر کنید و به خود می گویید «یکی از همین روزها» فکرش را خواهم کرد، یادتان باشد ... شاید زمانی برسد که «یکی از همین روزهایی» در کار نباشد!

[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 10:34 ] [ داوود ]
از این نا مهربونی ها دارم از غصه میمیرم

رفیق روز تنهاییم یه روز دستاتو میگیرم

 

[ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 14:58 ] [ داوود ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

کاش بارانی ببارد ، قلبها را تر کند

بگذرد از هفت بند ما ، صدا را تر کند


قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند


بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را

شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند


مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت

سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند


چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران که می بارد شما را تر کند
برچسب‌ها وب
قالب بلاگفا حافظ پارس خودرو